تبليغاتX
دریای غـــم ساحل ندارد

دریای غـــم ساحل ندارد

 { تو مگو ما را بدان شه بار نيست …. با کريمان کارها دشوار نيست}……{پس زبان بي‌زباني خوشتر است….. همدلي از همزباني خوشتر است}…… { تو مگو ما را بدان شه بار نيست …. با کريمان کارها دشوار نيست}……{پس زبان بي‌زباني خوشتر است….. همدلي از همزباني خوشتر است}…… { تو مگو ما را بدان شه بار نيست …. با کريمان کارها دشوار نيست}……{پس زبان بي‌زباني خوشتر است….. همدلي از همزباني خوشتر است}…… { تو مگو ما را بدان شه بار نيست …. با کريمان کارها دشوار نيست}……{پس زبان بي‌زباني خوشتر است….. همدلي از همزباني خوشتر است}…… ………………………………..

  دیشب بازنتوانستم بخوابم

اشک وبغض برروح سرگردانم هجوم وحشتناکی اورده بودند

وتا حوالی سحربر پیکربی جانم خنجرمیزدند

اشک میریختم گریه کنان

این اولین شبی نبودکه نتوانستم بخوابم

اخرین شب تنهای من هم نخواهد بود

نمی دوانم چه چیزی را دراین دنیا گم کردم

که اینگونه پریشانم و میترسم

کاش یکی می امد و میگفت

گم شده ام چیست و کجاست

 

 



نام من عشق است آيا می شناسيدم؟

زخمي ام زخمي سرا پا می شناسيدم؟

با شما طي کرده ام راه درازي را

خسته هستم خسته، آيا می شناسيدم؟

راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ

تا غزل هاي شما، آيا می شناسيدم؟

اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست

من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟

پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟

می شناسد چشم هايم چهره هاتان را

همچناني که شما ها مي شناسيدم

اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد

در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟

من همان دريايتان اي رهروان عشق

رود هاي روح دريا مي شناسيدم

اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود

عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟

در کفه فرهاد تيغه من نهادم من

من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟

مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام

با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟

من همانم آشناي سال هاي دور

رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟

 


اخرين لحظه ي رفتن تو يادم نمي ره
اشكا دونه دونه رو گونه ي من نشسته بود
دلم از جور زمونه خسته بود
وقتي كه تو بوسه هاتو مي دادي
انگاري اتيش به قلبم مي زدي
نوبت من كه رسيد انگاري ديرت شده بود
عشق بي دليل من دست و پا گيرت شده بود
با نگاه تو به ساعت دل من شكست و ريخت
شيشه ي عمر منم تموم شدو هيشكي نديد
تو مي رفتي رو تن برگاي خيس
فكر مي كردم تو خيالت كسي نيست
عمريه چشم به درم منتظر نامه هاي سالي يه بار
من مي خوام ببينمت تو و خدا فقط يه بار
به خدا دلم ديگه جاي شكستن نداره
پيش قلب بي وفات نگاه من كم ميا ره
امان از خوش خيالي در به دري اوارگي
ديگه لعنت مي فرستم به تو لعنت زندگي

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:50 توسط هم نفس عاشقان (سعید) |

 

اگر خداوند هزاربار بهم جون عطا کنه مطمئن باش هزاربار

 

اونو فدای احساس عاشقونه تومی کنم . فکر نکن تنهایی فکرنکن بی کسی

 

 دل و زبون و گوش و عقلمو با عشق میامیزم واونو برات میفرستم

 

تنها به تو می اندیشم و نگاهم تنها در آرزوی نگاه توست

 

هیچ وقت دلت نلرزه تا دلم باهاته...

 

 هیچ وقت چشات بسته نشه تا نگاهم تو نگاته...

 

فقط میگم تورو دوست دارم و بس...

 

 

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم

گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

 

عاشق شدم، از شوق می گفتم به فرياد

از هر چه غير از عشق باشد گشتم آزاد

اما چه آسان عشق من دادی تو بر باد

نام مرا هم تا كنون بردی تو از ياد

 

گفتم به دل گم گشته را پيدا نمودم

من هم دلي در سينه ای شيدا نمودم

با دست خود من خويش را رسوا نمودم

صيد گرفتاری شدم در دام صياد

 

فرياد من را جز خدا فرياد رس نيست

كس همدم اين خسته بي هم نفس نيست

تا لحظه مرگ، گر بگريم باز بس نيست

اين خانه بي تو بهر من جز يك قفس نيست

 

چون قطره اشكي كه از چشم من افتاد

 افتادي اما كي توانم بردت از ياد؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:11 توسط هم نفس عاشقان (سعید) |

               

   چنین با مهربانی خواندنت چیست؟            بدین نامهربانی راندنت چیست؟

بپرس از این دل دیوانه ی من            که ای بیچاره . عاشق ماندنت چیست؟

صداى خنده و آواز مى آيد

دلم بى وقفه مى سوزد

قدم لرزان به سوى كوچه مى آيد

خدايا ترس من از چيست ؟

صداى شيخ مى آيد وكيلم من

صداى آشنايى بله مى گويد

براى مدتى خاموش و آنگاه نعره ام در كوچه مى پيچد

مبارك نيست

بگوييد دروغ است آنچه شنيدم

ولى افسوس شدى نعره ام در ساز مى پيچد

چه كسى مى گويد

انسان تفاوت و به لب بام بنشيند

عروس كه امشب ره به سوى حجله مى بويد عروس حجله گاه ماست

چه شد آن عهدو پيمانش

يعنى عهدو پيمان هيچ

قسمها حتى اشكهايم هيچ

رفيقان باده برداريد

شما آخر نمى دانيد

تا ديروز نگارم بود همين ديشب

كنارم بود مرا تنها با خداى خويش بگذاريد همين فردا اگر خورشيد پر گيرد

چرا اين آسمان امشب نمى گيرد نمى بارد ؟

براى گريه كردن يك بهانه لازم است ؟

فلك كور است

چرا مردم ده آن خانه را با شوق مى بوسند

به عشق و عاشق سوگند كه

نگارم شادو خندان است

درون حجله گاه بوه باران است

با كى عهدو پيمان است

كجا رفت آن قسمهايش

وفا عهدو پيمان هيچ

من امشب سخت بيمارم

بهاى اين بيمار سخت بگذاريد

عروس كه سوى حجله مى آید

دانيد می

بيمارم بود در آغوش قرارم بود

نمى دانم چرا جغد او به روى بام

من امشب نمى خواند

دلم تا اوج دلتنگى دوباره اوج مى گيرد

اين هم بهانه است دلم

رنجورو ويران است

بميرند آن كسانى كه امشب با هم مبارك باد مى گويند

امشب مبارك نيست

دروديوارشان چراغان است

خداوندا به دامادش بگوييد نوعروس من امشب سخت

بيمار است

من امشب از همه بيزارم ...

به سفارش آبجی مهسا

وقتي انسان آرامش را در خود نيابد ، جستجوي آن در جاي ديگر کار بيهوده اي است . ( لارو شفوکو )

عشق ، فراموش کردن خود دروجود کسي است که هميشه و در همه حال ما را به ياد دارد .

نگاهت ، بيانگر راز دلت نبود ! کاش اينچنين بود . ... نمي دانم رفتنت را ، به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟ عشقم ؟ صداقتم ؟ شايد هم صميميتم ؟ بگو تا بدانم ! من که تو را بارها و بارها از آن خود دانستم ، حال چگونه باور کنم که مـــــــــــــــرا براي هميشه تا ابد و قيامت ترک کرده اي ! ..... چگونه ؟ چگونه باور کنم

تا که بودیم ،نبودیم کسی     کشت ما را غم بی هم نفسی    

تا که رفتیم همه یار شدند     خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانیم چو هست    نه در آن وقت که اقبال شکست

در این دنیا من نکردم گناهی        فقط کردم به چشمانت نگاهی

اگر اینک نگاهی شد گناهی      مجازاتم بکن هر طور که خواهی

در این دنیا من او را می پرستم       هم او را هم خدا را می پرستم

تمام مردم یکتا پرستند      ولیکن من دو تا را می پرستم

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 15:13 توسط هم نفس عاشقان (سعید) |

فرستاده شده از طرف مهسا(آبجی مهربانم)

سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست

مهربانا ، سايباني از جنس اشک و نياز مي خواهم تا سجاده ي دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتاباني و گل هاي زيباي عشق و ايمان را بار دگر در من تازه گرداني ...

 

چه کنم که نتوانستم...چه کنم از دست این دل...دلم براتون تنگ شد...راست میگین زندگی بی عشق یعنی هیچ...یعنی محو شدن در صفحه ی روزگار زندگی...یعنی دریای بی آب...یعنی زمین بی خاک... یعنی انسان بدون روح...یعنی گل بدون گلبرگ...یعنی کوه بدون قله...یعنی پروانه ی بودن بال...عشق یعنی پروانه ای که بر سر شمع فرود آید و بسوزد . معنی عشق را او می داند

می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی       می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من       نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

چقدر دوستت داشتم

اما نمی خواستم عاشق باشم

و افسوس که شدم

و به جرم یک عشق ممنوع

شکستم

عهدی را که می خواستم

تا به ابد حفظش کنم

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 10:28 توسط هم نفس عاشقان (سعید) |

تصمیم گرفتم برای احترام به مسئله ی عشق و به خاطر احترام به تک ستاره ام دیگه عاشق نشم

سلام میکنم به همه ی دوستان و تک ستاره ی خودم

میخواستم به عرضتون برسونم که

ای آخرین آپ این وبلاگ است

می خوام یه سایتی بسازم که در اون بویی از عشق نباشه

من بدنسازم ، می خوام یه سایت بدنسازی بزنم

خدایا!

     خدایا!

           خدایا!

                دیگه تاب پریشانی ندارم!

                                         نه از آهن نه از سنگم...

                                                                   خدایا!

خدا بود و دیگر هیچ نبود

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

به غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن

توخود گفتی که در قلب شکسته لانه داری

ببین قلبم شکسته جانانه به عهد خود وفا کن

به چشمانت بیاموز که

هر کس ارزش دیدن ندارد

به دستانت بیاموز که

هر گلی ارزش چیدن ندارد

به قلبت بیاموز که

هر کی کنج آن جایی ندارد

و خود بیاموز که

آبی بودن عشق می خواهد

زندگی با تو زیباست نمی دانی تو              دل من غرق تمناست نمی دانی تو

شوق دیدار تو در باغ دلم می شکند                  دیده ام منتظر توست نمی دانی تو

باز باران از راه رسید

عشق را دوباره در مزرعه ی خالی تنم پروراند

زندگی را در آسمان آبی چشمانش حس کردم

ناگهان پائیز عشقم از راه رسید

آری رفت ولی هنوز قلبم برای اوست

 

شبها گریختند و تو چون بادهای سرد

همراه با سیاهی شب گریختی

 

به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد

آرزوی من این است...مثل سیم یک گیتار

زیر دست تو باشم لحظه ی خوش دیدار

خواهم که ز عشق تو ز جان بر خیزم                  وز بهر تواز هر دو جهان بر خیزم

خورشید تو خواهم که به باران برسد                چون ابر ز پیش تو از آن برخیزم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:55 توسط هم نفس عاشقان (سعید) |

 

 عشق یعنی استخوان و یک پلاک

                                   سالها تنهای تنها زیر خاک

                 ای عشق در آتش تو فریاد خوشست

                                                                                   هر کس در آتش تو افتاد خوشست

                 بیداد خوشست از تو و ز هستی ما

                                                                                   خاکستری سپرده بر باد خوشست

بیا تا برایت بگویم

چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را

پیش بینی نمی کرد

بلای عشق                                      

بلای زندگی سوزی سوزی تو ای عشق...به تنها آتش افروزی تو ای عشق...بسوزی ، سوختم از آتش تو...غم دیروز و امروزی...تو ای عشق... نمی دونست این دل که تنها می مونه ... تو آتش عشقت چه رسوا می مونه... پنجره قلبم من از جور جفا... روی غمو غصه همش وا می مونه...خدایا چی بگم قلبمو سوختن...نفرین به اون وعده ها...نفرین به اون بازیها... در دست او قلب من...دلم اسیر و مبتلا شد... به درد و محنت آشنا شد...برو دگر بلا نمی خوام...راه من از رهت جدا شد

love is in your eyes

برگ از درخت خسته میشه

پائیز همش بهونه است

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 11:2 توسط هم نفس عاشقان (سعید) |

عشقمان فدای فاصــــله ها شد

چرا؟؟؟

محبت گر شود پیدا         به هر قیمت خریداریم

حالا که من محبت تو رو به قیمت دلم خریدم ، می خوای پسش بدم؟؟؟

 

در آسمان عشقم اومد یک ستاره

و زود غروب کرد....

آسمان به خاطر تک ستاره اش گریست

چه دعا بهتر از این :گریه ات از سر شوق....خنده ات از ته دل....نبود هیچ غروبت غمناک(دروغ گفتم)

دریا و تک ستاره اش

در کنار دریا نشسته بودم هوا گرگ و میش بود. خورشید داشت پرتو های نور خود را با غرور به روی دریا می تاباند و دریا در کمال خونسردی آرام بود چون می دانست هر طلوعی ، غروبی را به همراه  دارد. بعد از مدتی خورشید به اوج قدرتش رسید. دریا باز آرام بود بعد از مدتی خورشید آن تک ستاره ی آسمان صبح داشت غروب می کرد چقدر زیبا بود. به هر حال این کار هر روز دریا و تک ستاره اش هست.....حال من هم از تک ستاره ام می خوام که باز طلوع کنه....

غروب عاشقان رنگش طلایست

یه آهنگ از نعمت الله آغاسی(که حرف دل خودمه)

غمو درد زندگی قلبمو داغون می کنه

دل بی پناهمو غصه پریشون می کنه

دشمن کهنه بوده با من همیشه زندگی

واسه ی من دیگه این زندگی نمی شه زندگی

ای خدای روزی رسون روزی منو زود برسون

ای خدای بــی کسون برای من تو یکی بمون

به خدا خسته شدم با این همه دونده گی

میشه که یه روز منم بی غم باشم تو زندگی(یعنی میشه)

و

یه عمر دعا کردم

خدا خدا کردم

همه ی وجودم را

پر از صفا کردم

که ای خدا ازت میخوام یه دلبر مهبون

که برق اون چشاش بشه چراغ این آشیون

دلم میخواد یه دسته گل عروس هجلم باشه

دلم می خواد عروس من خوشگله عالم باشه

تقصیر من نیست     نگاهت زیباست

آنقدر در میزنم تا در به رویم وا کنی        رخصت دیدارت رابه من اعطا کنی

درختان را دوست دارم چون ایستاده میمیرند

خدایا در کوچه پس کوچه های دلم عابری جا مانده است

می دانم

دوستی یک اتفاق است و

جدایی یک قانون

پس بیا حادثه جو باشیم

قانون شکن

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 12:43 توسط هم نفس عاشقان (سعید) |

این عکس رو خیلی دوست دارم. و از یکی از ویلاگ های دوستان کش رفتم

می خواستم به عرضتون برسونم که این وبلاگ تا وقتی که عزیزم بر نگشته آپ یا ویرایش نمی شود.

....خبر خوشی برای شما بود....

چشم اگر خطا کند.....دل که خطا نمی کند


دلا تا کی در این زندان فریب این و آن بینی....


خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته بدان می خندم

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 11:12 توسط هم نفس عاشقان (سعید) |

13خط برای زندگی...

1- دوستت دارم نه به خاطر تو بلکه به خاطر شخصیتی که در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

2- هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

3- اگر کسی آنطور که میخواهی تو را دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4- دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

5- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

6- هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی. چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

7- تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی بدان برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

8- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

9- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری از افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکرگذار باشی.

10- به چیزی که گذشت غم مخور. به آنچه پس از آن می آید لبخند بزن.

11- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

12- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

13- زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

چقدر سخته تو چشمای کسی که قلبتو بهش دادی و به جاش یه زخم همیشگی به دلت داده ، زل بزنی و به جای اینکه لبریز از نفرت بشی حس کنی هنوزم دیوونشی و دوستش داری چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده چقدر سخته که تو خیالاتت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته که وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز...

از دریا پرسیدن عشق چیست گفت:خشکیدن...

از گل پرسیدن عشق چیست گفت:پرپرشدن...

از زمین پرسیدن عشق چیست گفت:لرزیدن...

از آسمون پرسیدن عشق چیست گفت:باریدن...

از انسان پرسیدن عشق چیست ناگهان ندایی از درونش گفت:یک عمر جدایی...

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد. بيدار باش من با سبدي پر از بو سه مي آيم و آن را قبل از چيدن ستاره هاي قلبت روي گونه هايت مي كارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم...تا آخرین نفس دوستت دارم...

موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم...

                                  

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 14:51 توسط هم نفس عاشقان (سعید) |

از من مخواه که احساسم را لابه لایه کتابهایم پنهان کنم.کاغذ پاره های سپید من امشب

دگرگونند.صدایم به صدای خفیف برگهایی که آخرین سرود زندگی را زیر پای رهگذران

خسته زمزمه میکنند ، گره میخورد.کاش مثل هر شب می آمدی و قطعه ای از ماه را با خود

می آوردی . آخر نگاه تو و رایحه ی

حرفهایت به من عمری دوباره

می بخشد.

از اینکه هفت کلید هفت

دروازه ی بهشت را از دست بدهم ،

نگران نیستم ، بلکه محروم بودن

از دیدار تو مرا دچار ترسی

بی پایان می کند.سرکشترین

آرزوهایم وقتی تو را می بینند

رام می شوند و روی آینه های

ملایم آرام می گیرند.

اگر اشاره کنی ، اهرام ثلاثه ی مصر را

بـــر دوشم می گذارم و

کنار برده های فراموش شده رنج

می کشم و زخم شمشیرها را به

جان می خرم.

صدای تو کلید همه ی دروازه های

ابری است.کنار من بنشین و حرف بزن

تا هیچ دروازه ای بسته نماند. می خواهم شبی تو را به خوابهایم دعوت کنم تا در چین

گیسوان تو شگفت ترین درسها را بیاموزم.

می خواهم خودم را از این کلمه بتکانم ، اما آیا شور و شوق کودکانه ی من که در فضا

معلق مانده است ، می تواند احساسم را به تو بگویم؟

به چشمانت قسم ، پیش از خلقت پرندگان ، هر روز دلم به سوی تو پرواز می کرد

تا خورشید های تازه را ببیند

عشق يعني شاعري دلسوخته ، عشق يعني آتشي افروخته عشق يعني با گلي گفتن سخن ، عشق يعني خون لاله بر چمن عشق يعني شعله بر خرمن زدن ، عشق يعني رسم دل بر هم زدن عشق يعني يك تيمم يك نماز ، عشق يعني عالمي راز و نياز عشق يعني با پرستو پر زدن ، عشق يعني آب بر آذر زدن عشق يعني چون محمد پا به راه ، عشق يعني همچو يوسف قعر چاه عشق يعني بيستون كندن بدست ، عشق يعني زاهد اما بت پرست عشق يعني قطره و درياشدن عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني يك شقايق غرق خون ، عشق يعني درد و سخت در درون عشق يعني يك تبلور يك سرود ، عشق يعني يك سلام و يك درود عشق يعني مستي و ديوانگي، عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر ، عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق سر به دار آويختن ، عشق يعني اشك حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن ، عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن ، عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني انتظارو انتظار ، عشق يعني هر چه بيني عكس يار عشق يعني ديده بر در دوختن ، عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني لحظه هاي التهاب ، عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

این مطلب رو یه جایی خوندم خیلی قشنگه

همیشه پیش خودم میگم یه خدای خوبی دارم که می تونم تموم دردامو بهش بگم،یه خدای خوبی که نمی ذاره هیچکس رازمو بفهمه و آبرومو نمی بره.نمی دونی چه ذوقی داره وقتی شبا موقع خواب باهاش درد و دل میکنم یاوقتی سحرا که هنوز هوا گرگ و میشه به عشق نماز پا می شم.نمی دونی چه لذتی داره وقتی تو اوج تنهایی آروم آروم اسمشو تو دلم میگم و اشکام سرازیرمیشه.خودش می دونه که تو این دنیای به این بزرگی همه امیدم به خودشه،خودش می دونه که تو این دنیا پشت و پناهم خودشه.وقتی باهاش حرف می زنم صدام رو می شنوه و به حرفام گوش میده،هیچ وقت ناامیدم نمی کنه،آخه می دونم دوسم داره.هیچ وقت نشده منو یه جایی جا بذاره،حتی اگر شده آخرین ثانیه ها دستمو گرفته.خوب میدونم چرا دلمو هیچ وقت نمیشکنه،آخه من سحرا واسه دل شکسته هادعا میکنم،واسه مریضا،گرفتارا،خلاصه واسه همه آدم ها دعا می کنم.چه خوب می شد اگه آدم ها واسه همدیگه دعا می کردند ،آره واسه عاقبت خیری هم دعا می کردن.شک نکن همسفر مطمئن باش تو این سفر دست خالی نمی مونی دعای ما مستجاب میشه آخه خودش گفته دعای دل شکسته رد نمیشه.
فقط یه دل پاک ،یه صبر،یه توکل و ایمان قوی می خواد.می خوام خدا رو قسم بدم ،قسم به خودش که نگاه به دل شکسته ها بیندازه و دلشونو شاد کنه.می خوام خدا رو قسم بدم به مهربونی خودش ههمه مریضامونو شفا بده.می خوام خدا رو قسم بدم به بزرگی و یگانگی خودش ،گناهامونو ببخشه.نمی دونی چه آرامشی داره وقتی به درگاهش با خلوص نیت دعا میکنی.نمی دونم که تو همسفرم میشی یا نه اما بیا امشب واسه همه دعا کنیم.بیا هر شب بعد از دعای خیر واسه آدما به توکل خودش بخوابیم و به امید خودش در انتظار موفقیت باشیم.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 12:26 توسط هم نفس عاشقان (سعید) |